شب های من با خیال تو صبح می شود وخیال تو...
آه که این شبها چه دیر میگذرند کی می آیی که من بیتاب توام
ساز دلم صدای دلتنگی میدهد کجایی کوک من؟؟!
کجایی که ببینی این مسافر در جاده های غم بی سرپناه است
کجایی که ببینی این زن در گوشه اتاقی کهنه از رنج نو شده از عشق
کجایی که ببینی غم تنهاییش آوار میشود بر چشمهای معصوم و جوانش
کجایی که ببینی این دریای غرور لبریز می شود از بی همدمی
و تو کجایی؟
تویی که دم از عشق میزنی تویی که دم از درد میزنی
کجایی بیتوته گاه بیابان های تنهایی
دیرگاهی است نسیم نفست به گردن دلتنگی ها نخورده است
دیرگاهی است ما را بدرود گفته ای
من لبریز از خواهش دیدار توام مثل همیشه
من پرم از بودن با تو حتی در اوهام
شالیزار خوشیهایمان به آتش کشیده شد و
تو بیگانه شدی با آب و آمیختی با باد
مرا خیال تو برد و من جاماندم از تو
وهنوز هم
شب های من با خیال تو صبح میشود
و خیال تو.............؟
از دل نوشته های خودم
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 1:45  توسط فاطمه
|
شب های من با خیال تو صبح می شود وخیال تو...
آه که این شبها چه دیر میگذرند کی می آیی که من بیتاب توام
ساز دلم صدای دلتنگی میدهد کجایی کوک من؟؟!
کجایی که ببینی این مسافر در جاده های غم بی سرپناه است
کجایی که ببینی این زن در گوشه اتاقی کهنه از رنج نو شده از عشق
کجایی که ببینی غم تنهاییش آوار میشود بر چشمهای معصوم و جوانش
کجایی که ببینی این دریای غرور لبریز می شود از بی همدمی
و تو کجایی؟
تویی که دم از عشق میزنی تویی که دم از درد میزنی
کجایی بیتوته گاه بیابان های تنهایی
دیرگاهی است نسیم نفست به گردن دلتنگی ها نخورده است
دیرگاهی است ما را بدرود گفته ای
من لبریز از خواهش دیدار توام مثل همیشه
من پرم از بودن با تو حتی در اوهام
شالیزار خوشیهایمان به آتش کشیده شد و
تو بیگانه شدی با آب و آمیختی با باد
مرا خیال تو برد و من جاماندم از تو
وهنوز هم
شب های من با خیال تو صبح میشود
و خیال تو.............؟
از دل نوشته های خودم
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 1:0  توسط فاطمه
|